به گزارش اکو رسانه ؛ به نقل از سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – علی شروقی: فردا، دهم بهمنماه، زادروز اسماعیل شاهرودی، متخلص به «آینده»، است. اسماعیل شاهرودی، متولد ۱۰ بهمن ۱۳۰۴ در دامغان و درگذشته در ۴ آذر ۱۳۶۰ در تهران، از نخستین شاعرانی بود که در شعر از نیما یوشیج پیروی کرد و نیما بر اولین دفتر شعرش – «آخرین نبرد» – مقدمه نوشت. شعرهای اولیهاش سخت متأثر از نیما بود، اما کمکم سبک و زبان شخصی خود را در شعر پیدا کرد. شاهرودی همواره شاعری پایبند به تعهد اجتماعی بود. در دهۀ ۴۰ مدتی بازداشت شد و این اتفاق، ضربۀ روحی سختی به او زد و کارش را به جنونی کشاند که تا پایان عمر با او بود.
یکی از شاعرانی که با شاهرودی دمخور بود و زیر و بم شخصیتش را خوب میشناخت، رضا براهنی بود. پس از مرگ تراژیک شاهرودی، براهنی منظومۀ «اسماعیل» را به یاد او سرود و نام کوچک شاهرودی را روی این منظومه گذاشت. ادای دین براهنی به شاهرودی اما در این منظومه خلاصه نشده است. او بعدها در رمان «آزاده خانم و نویسندهاش (چاپ دوم) یا آشویتس خصوصی دکتر شریفی» نیز یادی از این دوست قدیمیاش کرد. در بخشی از این رمان، اسماعیل شاهرودی در هیئت یکی از شخصیتهای داستانی حضور دارد و براهنی سطرهایی از نمایشنامۀ «چند کیلومتر و نیمی از واقعیت» او را در همین بخش میآورد؛ نمایشنامهای که براهنی، خود، آن را در مجلۀ «جهان نو» منتشر کرده بود.
بهجز اینها از براهنی جُستاری خواندنی هم، با عنوان «آینده، بیگانۀ رو به روبرو»، دربارۀ اسماعیل شاهرودی در کتاب «طلا در مس» به چاپ رسیده است؛ جستاری که براهنی در آن خاطراتی از شاهرودی را، از ابتدای آشنایی با او تا تبدیل این آشنایی اولیه به دوستی، نقل کرده و ضمن نقل این خاطرات و ترسیم وجوه گوناگون زندگی و شخصیت شاهرودی، ماهیت اشعار او و پیوند این اشعار با جنون را نیز شرح داده است. براهنی زمانی این جستار را نوشته که اسماعیل شاهرودی هنوز زنده بوده است. جستار براهنی دریچهایست به درک بهتر و دقیقتر اشعار شاهرودی و جهان ذهنی او. براهنی در این جستار با زیرکی و شفقت در زندگی و سلوک و شخصیت شاهرودی باریک شده و او را از نمایی نزدیک پیش چشم ما آورده و از شخصیت حساس و مهربان و شوریده و بیشیلهپیلۀ شاهرودی و دغدغههای انسانی و اجتماعیاش به شعرهای او پل زده است.
آنچه در ادامه میخوانید، خلاصهایست از این جستار:
او میگوید اسمش اسماعیل شاهرودی است و من میگویم اسمم رضا براهنی است، میگوید شعر میگوید. میگویم شعر میگویم و همین اندازه معرفی کافی است. ساعت نه است و از ساعت نه بعد از ظهر تا ساعت پنج صبح، هشت ساعت تمام برای یکدیگر شعر میخوانیم، من از «آهوان باغ» که هنوز چاپش نکردهام و او از «آخرین نبرد» که ده سال پیش چاپ کرده است. از همهچیز حرف میزنیم، نیما، سیاست، مقاله، روزنامه، زن، بچه، سکس، شوخی، ماجرا، علت، بیعلتی، و در این میان بعضی از شعرها را نه یکبار، نه دوبار، بلکه چندینبار میخوانیم، طوری که بعضی از شعرها را عملاً حفظ میکنیم. میفهمم که اگرچه ده سالی از من بزرگتر است، ولی بهدلیل زودباوریهایش، بهدلیل خوشباوریهایش، بهدلیل یک ایمان ساده و صمیمیاش، بهدلیل دوستداشتنهای سادهاش، دهسالی باید از سن طبیعیاش کوچکتر باشد. خیلی طبیعی یادش میرود که همین یک یا دو ساعت پیش شعری برای من خواند. میگوید تو تخم شراب منو شنیدی؟ میگویم آره، میگوید پس بذار دوباره برات بخوانم، در حالیکه یادش رفته که همین شعر را ششبار در طول شب برایم خوانده است. حسرت خوشقلبی او را میخورم، و اینکه بهنظر میرسد چیزی ندارد جز شعرش؛ اگرچه قبلاً گفته است که پسری دارد و زنی، و دوستانی هم دارد، معلوم است که زهری و سایه و کسرایی را خوب میشناسد و از مقدمۀ نیما بر «آخرین نبرد» که صحبت میکند انگار درست همین یک لحظه پیش بهقول فوتبالیستها گلی را بهثمر رسانده است؛ و بعد ادای نیما را درمیآورد، بهشکلی بسیار ناشیانه؛ و من هم ادای یکی دو تا از آدمهایی را که تازه شناختهام درمیآورم؛ هنر تقلیدش را غلاف میکند و حق هم دارد؛ و بعد باز میرویم سراغ شعر و من برایش آهونامه را میخوانم، شش هفت شعر بههمپیوسته و در عین حال بههمناپیوسته را؛ و تازه میفهمم که عاشق حیوانها، و پرندهها است.
یک حس رمانتیک هم نسبت به انسان دارد. هم احساس میکند که انسان میتواند مبارزه کند و هم کلمۀ انسان را طوری بهکار میبرد که انگار پرندهای کوچک را نوازش میکند و مواظب است که بالهای پرنده نشکند و یا پری از پرهایش جابهجا نشود؛ و از موقعی حرف میزند که برای کارگران شعر خواند و از آنها امضا گرفت که شعرش را فهمیدهاند؛ و موقعی که شعر میخواند انگار در برابرش گروهی عظیم از آدمها ایستادهاند و سراپا گوش هستند. کلمات را کامل ادا میکند، و کشیده، و یک کمی روستاییوار، ولی بسیار دقیق و هر تعریف و تعارفی را به آسانی میپذیرد، میگویم شعرت خطابی است، میگوید «آره خطابی است»، میگویم «خوب هم هست»، میگوید «آره، آره خوبه»؛ اگر از شعری انتقاد بکنی، با نگاه و کلمات عجیب و غریب، از تو عذر میخواهد ولی طوری از تو عذر میخواهد که انگار از آن شعر هم عذر خواسته است. این تنها دودوزهبازی است که در او سراغ دارم، این تنها دکان دونبشهایست که باز میکند؛ دونبشی از عذرخواهی، هم در برابر یک موجود پرچانهای چون من و هم در برابر موجود بیزبانی چون شعر. گاهی از کلمات فنی شعر هم اسم میبرد. ولی فقط از کلماتی که تقریباً همه میفهمند: سمبول، وزن، چارپاره، عروض، استعاره، تکنیک. ولی دیگر به طور جدی سعی نمیکند که فنی بشود. قسمتهای خوب شعری را که تو میخوانی، بو میکشد، یک حس غریزی برای فهم بد و خوب شعر دارد که بسیار هم قابل اطمینان است، طوری که سطرهایی را که بدون اطلاع او، تو برایشان زحمت کشیدهای، دوست دارد دوباره بشنود، و همینطور بعضی از شعرها را، گاهی پیشنهادهایی هم میکند که اگر به دلایلی نپذیری، در قیافۀ او کوچکترین ناراحتی نمیبینی. از این بابت سخت متواضع است. دیدهام که گاهی از غرور خودش هم حرف زده است، ولی در همان حال سخت متواضع هم بوده است؛ بهگمانم بزرگترین غرورش همان تواضعش باشد.
برایش شعر از هر دوا و درمانی تسکینبخشتر است. شاهد دربدریهای جنونآمیزش بودهام. ولی در همه حال شعر را بهعنوان عالیترین مسکن در کنارش دیدهام، گرچه همیشه تمام حرکات و سکنات و کلمات منثور و منظومش حاکی از این بوده است که از نظر او نخست انسان مطرح است، ولی او خود را فدایی شعری میداند که خود میگوید، وگرنه دلیلی ندارد که یک نفر هشت ساعت تمام در خیابان غرب سفارت انگلیس از این سر تا آن سر خیابان را با تو بیاید و مدام از انسان، شعر، عشق و مقولههایی از این نوع سخن بگوید. این فقط در مقایسه با آدمهای پست و دست از آستین ظلم و ظلمت بیرون آورده نیست که «آینده» یک انسان نیک است، بلکه آینده در کنار نیکترین انسانها، نیکترین آنهاست، شاعر روحش را در میان ارواح دیگر منتشر میکند و درعینحال کمال خود را هم حفظ میکندو آینده از این قبیل شاعرهاست، حالا دیگر بزرگترین شاعر روزگار ما نیست؛ باکی ندارد. چراکه بهمحض ورود به یک محیط کینه و آز و طمع، قدری از کینه، قدری از آز، قدری از طمع، کاسته میشود، بیآنکه خود بخواهد ریاضت بکشد و یا ریاضت خود را به دیگران تحمیل کند؛ نام آینده مترادف است با شعر، جنون، سادگی، دوستی، ناگهانخندیدن، آهسته گریستن و از سرمستی و هذیان و سرسام، کلمات را عوضی، و عوضیها را عوضیتر بهکار گرفتن. از این نظر مرد زمانۀ ماست.
تشتت و تفرقه و عنصر متلاشی و متلاشی کنندهای که بر زمانۀ ما حاکم است، بر روح او نیز حاکم است. آینده خواسته است ناموس انسانیت خود را در عصری از تشتت و سوءظن حفظ کند و گاهی هم موفق شده است؛ ولی او مرد زمانۀ ماست، بهدلیل اینکه انگشتی از پولاد در مغز او فرو رفته و تشتت و سوءظن را در آن رسوخ داده است. گاهی متلاشی، متشتت و درهم و برهم و مبهم و مجنون است، نماد مجسم و درخشان عصر پست و حقیر ما که انسانهایی چون او را از هر سو در حصار گرفته است: با صداهای شوم، آدمهای شوم، مهربانیهای پاسخ داده شده بهخیانت و محبتهای کوبیده شده با بیوفایی، که در حق مرد حساسی چون او از جنایت هم بدتر است. این زمانۀ ما از او موجودی سوءظنی و دائماً درحال تعقیب ساخته است. چیزهایی گهگاه به من گفته است که به درد عالیترین قصههای جنایی میخورد: سالهای پیش مرا ششنفر گرفتند و بردند وسط بیابان و ازم قول گرفتند که حرفی نزنم، این حرف را که میزنم به کسی نگی، ولی خوب باز همان چهار نفر آمدند سراغم، همان چهار نفری که قبلاً هم آمده بودند. در ذهن او در آن روزهای سودا و جنون چه میگذشت، دقیقاً نمیدانیم. او خود نیز دقیقاً نمیداند. فقط میدانیم که جنون پیرش کرد و همین پیری، بهطرزی ساده او را خردمند کرد.
از هند که برگشت دوسه باری دیدمش، و بعد شبی، عبدالله توکل گفت که همین چند روز پیش آینده را دیده منتها در بیمارستان و گویا قضیۀ اعصاب بود و زندگی داخلی و هزاران مسئلۀ دیگر از این مقوله، که من نتوانستم بهسراغش بروم؛ گرچه او یکی دو سالی پیش از آن، در تصادف کوچکی که برای دخترم رو کرده بود، بهاتفاق توکل به کمک دخترم شتافته بود و حتی قبل از آنکه من خبر شوم. نخواسته بودم بروم بهدلیل اینکه آینده را بههمان هیأت یک موسرخ با قدرت میخواستم ببینم؛ و توکل میگفت که بیمارستان تکیدهاش کرده، بهگمانم از بیمارستان تازه بیرون آمده بود که یک روز صبح زود، حوالی ساعت شش زنگ در بیدارم کرد و از پنجرۀ آشپزخانه که پایین را نگاه کردم، شناختمش و در را باز کردم و آمد بالا. من قضیه را میدانستم و او هم نمیخواست زیاد از قضیه صحبتی بکند و نشستیم با هم صبحانه خوردیم، و بعدها آینده هرگاه که وقت میکرد صبحها میآمد که با هم صبحانه بخوریم.
منزل هردومان یوسفآباد بود و بعدها عادت کرد که با پسرش بیاید و پسرش با دخترم نقاشی میکردند و ما هم شعر میخواندیم. و در همان موقع بود فهمیدیم شعرش هم با خودش تغییر کرده، دیگر شعر بلند نمیگوید، شعر بیوزن هم دیگر نمیگوید: وسواس عجیب و غریبی برای کلمات پیدا کرده، این را برمیدارد آن یکی را میگذارد و گاهی هم سطر شعری را که سالها پیش گفته، کلاً عوض میکند. ولی روحیه همان بود: این آدم حتی در متلاشیترین دورههای زندگیش، حضور یک انساندوستی پرشور و سالم را فراموش نکرده بود. گاهی میگفت از دوزخ عبور کرده است، ولی معلوم بود که گهگاه دوزخی تعقیبش میکند. سر همین سوءظن و جنون و هذیان و تعقیب دوزخی و فرار آینده بهسوی روشنایی بود که هرچه پسانداز جمع و جور کرده بود از دست داد، ولی خود را از دست نداد. از این نظر آینده یک معجزه است. گاهی میتواند یک کمبود را با ارائۀ صراحت دربارۀ آن کمبود تبدیل به یک نقطۀ قدرت بکند. اگر یکی از گوشهایش سنگین باشد، میگوید: ببین اگر میخواهی شعرت را خوب بشنوم، کافی است که جامان را عوض بکنیم تا گوش راست من به طرف تو باشد. ادا و اطوار هم سرش نمیشود، پولش را با تو قسمت میکند و نانش را هم. از آن مردان شکمباره نیست که بهحساب تو غذا بخورد و پول خودش را پسانداز بکند تا دری به تخته بخورد و مثلاً صاحب خانه بشود. خانههایی که من آینده را در داخل آنها دیدهام از خانۀ عاقبت فقط بهاندازۀ دوسهتا تابوت بزرگتر هستند. انگار این خانهها اطراقگاههای پیش از خانۀ عاقبت هستند. حالا چرا؟ معلوم نیست. سیگار قاچاق فروختن در این زمانه آبرومندانهتر از سیسال شعر گفتن است. و به همین دلیل است که هر دلقک و ابلهی که برای خود صاحب یک زندگی عفریتی مرفه شده، از کنار امثال شاهرودی که رد میشود، میگوید، اینها مخشان خراب است، در حالیکه نمیفهمد که اگر این مجنونان و سوداییان و پیرهنچاکان نباشند، بشریت از این حیثیت ناچیزی هم که دارد، دست خواهد شست…
و بهراستی که امثال آینده و صداهایی چون صدای آینده بزرگترین غنیمت زمانۀ ما هستند. جنون قلابی هم دیدهام، جنون حسابشدۀ قلابی که فقط سادهلوحان را فریب میدهد و صاحبش را شمع دلافروز محفل و سائل جمعی میکند. جنون قلابی ناشی از دیزی و شیره و لباس کثیف و چشم مخمور و حقوق دههزار تومان. ولی آینده از این جنونها ندارد. لباس تمیز و مرتب، نگرانی برای شعر و پسرش آینده، و بعد هزارجور سودا و جنون، و این اواخر عشق، عشقی هذیانی که او را هم استوار میدارد و هم متزلزل میگرداند. شبی از شبها یادم هست، وقتی که به معشوقش مینگریست، انگار به روحی لرزان و فرار در آئینهای پاک مینگرد و شادمانی سادهای آنچنان در پناهش گرفته بود که در هالۀ عطوفت آن انسان از هر چه کینه و دشمنانگی بود، رها میشد، و از این شادمانیها در آینده بسیار سراغ دارم. از کوچکترین چیزهای زندگی لذت میبرد. شبی از شبها یادم هست که پس از نیمههای شب، من و آینده و نادرپور به تور هم خوردیم، من ادای آواز چینی درآوردم، نادرپور ادای سازهای آواز چینی و آینده، نرسیده به مجسمۀ فردوسی، توی خیابان فردوسی، از خنده رودهبر، غش کرد و افتاد.
اینها را میگویم تا ظرفیتش را برای چیزهای کوچک و چیزهای بزرگ یکجا گفته باشم. و یک شب در منزل برادر ملکی که گروهی جمع بودیم، سایه و سیمین دانشور و وزیری و کاظمیه و پاکدامنها و فوجی از «ملکی»ها، و همه شعر خواندیم، آینده شعر «وای بر من» «نیما» را خواند، منتها با حرفهای عوضی، یعنی در عالم سودا و بیخودی و سرخوشی، بهجای آنکه مثلاً بگوید: به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژندۀ خود را، میگفت: که بهجای شی تب شیره بیاوزیم لبای بندۀ خود را، و آنقدر این صداهای عوضی، که او از سر بیخودی و ناخودآگاهانه بر زبان میآورد، شورانگیز بود که «سایه» بر سر ذوق آمد که صدای آینده را در همین حال ثبت و ضبط بکنیم.
آینده پس از مبارزه با جنون، نه آن را تسلیم خود کرده، نه تسلیم آن شده است. بهنحوی شاعرانه با آن آشتی کرده، کنار آمده است، غول درونش، مثل فندقی که در جوف توپهای ماهوتی در بچگی میگذاشتی، غل میخورد و صدا میدهد و آینده گاهی به آن، مثل یک بچۀ ساده گوش میدهد و گاهی از آن الهام میگیرد. این جنون، جنونی است شاعرانه که میخواهد با شورانگیزی کلمات به آن سوی افق ماده دست یابد. آیا این جنون، شباهتی به جنون «هولدرلین» در تیمارستان آلمان ندارد؟ آیا این جنون، شبیه جنون ازرا پائوند در تیمارستان آمریکا نیست؟ اینها را نمیدانیم. «هولدرلین» مجسمههای کهن را بغل میکرد و میبوسید و «ازرا پائوند»، فقط بهطور ضمنی به جنون خود معترف بود، که اگر من مجنون باشم، تمام مردم آمریکا مجنون هستند. آینده به نحوی دیگر دست به دست غول درون داده است، بهسادگی به آدم میگوید: من، موقعی که حالم بد بود، خیلی ناراحتی کشیدم. ولی بعد شعری میخواند که تو احساس میکنی که خوب شده که این مرد مدتی به قول خودش حالش بد بوده و ناراحتی کشیده؛ ولی آینده، پیشتر از آنکه بهراستی حالش بد باشد، سودایی بود، آن شعر منثور و یا نمایشنامۀ سراپا مضحک ولی عمیق «چند کیلومتر و نیمی از واقعیت» را بخوانید میفهمید چه میگویم. به گمانم این اسم را من بر این اثر گذاشتم که خودش نیز، در حالیکه از خنده غش کرده بود، پسندید، و بعد در «جهان نو»ی دوران خودم چاپ کردم.
آینده، در آن زمان «یونسکو» و «بکت» و «پوچیان» دیگر را نخوانده بود. ولی تنها از طریق یک سودای شخصی و خصوصی بهسراغ پوچی رفته بود: بلندگو یک تصنیف قدیمی پخش میکند. تصنیف بیصداست، ولی صدای آهنگ آن شنیده میشود. این آهنگ را با تار میزنند؛ و فقط اینجایش را میزنند: «دل هوس سبزه و صحرا ندارد… ای حبیب من! …» و مرتب همین را تکرار میکنند. یکی با خودش میگوید: «و بقیهاش را زدهاند». من یاد حرفهای «دیدی» و «گوگو» در «چشم براه گودو» میافتم. بهخاطر داشته باشید که آینده مدام یک شاعر متعهد است، ولی این حس پوچی را به چه حسابی میتوانید بگذارید؟ این را فقط بهحساب شعر و جنون شاعرانه بگذارید…
آینده سفارش جنون را پذیرفته، خود را متعهد آن کرده، سعی کرده بر سرنوشت تعهد خویش حتی چیره شود. این خود موفقیت نیست که اهمیت دارد، این کوشش صمیمانه برای بیان بیخودی است که اهمیت دارد.