به گزارش اکو رسانه ، به نقل از خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) به نقل از نیویورک تایمز، اینکه دانشآموزان دیگر کتاب کامل نمیخوانند، صرفاً یک تغییر در برنامه درسی نیست؛ نشانه تغییری عمیقتر در نسبت ما با متن، زمان و معناست. مدرسه، که زمانی محل تمرین صبر، مکث و همنشینی طولانی با یک روایت بود، امروز بیش از پیش به ایستگاهی برای عبور سریع از گزیدهها بدل شده است؛ تکههایی از داستانها، پاراگرافهایی از رمانها و جملههایی که باید هرچه زودتر «پاسخمحور» مصرف شوند.
در گزارش نیویورکتایمز، معلمان از دانشآموزانی میگویند که توان نشستن با یک کتاب را از دست دادهاند. اما پرسش اساسی شاید این نباشد که «چرا نوجوانان حوصله ندارند»، بلکه این باشد که چه چیزی در ساختار آموزش، خواندن را به کاری طاقتفرسا تبدیل کرده است. وقتی از سالهای ابتدایی مدرسه، متن همواره کوتاه، تکهتکه و آزمونمحور است، طبیعی است که کتاب کامل در دبیرستان شبیه دیواری بلند به نظر برسد.
برنامههای درسی مبتنی بر گزیدهخوانی، در ظاهر تنوع میآفرینند: دهها نویسنده، ژانرهای مختلف، موضوعات گوناگون. اما این تنوع اغلب به بهای از دست رفتن «عمق» تمام میشود. کتاب کامل فقط مجموعهای از صفحات نیست؛ تمرینی است برای دنبال کردن یک منطق روایی، تحمل ابهام، تغییر نظر در طول زمان و زیستن با شخصیتها. چیزی که با خواندن یک فصل یا یک پاراگراف قابل جایگزینی نیست.
این وضعیت بیارتباط با فرهنگ دیجیتال هم نیست. در جهانی که ویدیوهای کوتاه، اسکرول بیپایان و پاسخهای فوری غالباند، مدرسه بهجای مقاومت، اغلب خود را با این منطق تطبیق داده است. نتیجه، نسلی است که بهخوبی میتواند «اطلاعات» را مصرف کند، اما در مواجهه با متنهای بلند، دچار خستگی و گسست میشود. همان شکافی که سالها پیش منتقدان آموزش با پرسشی ساده مطرح کردند: چرا بچهها نمیتوانند بخوانند؟
با این حال، گزارش نشان میدهد که مسئله صرفاً ناتوانی دانشآموزان نیست. هرجا معلمی انتظار را بالا برده، کتابی را جدی گرفته و زمان کافی برای خواندن و گفتوگو فراهم کرده، دانشآموزان «به موقعیت پاسخ دادهاند». این نکته مهمی است: علاقه به داستان نمرده، فقط کمتر به آن فرصت داده میشود.
کتاب کامل، بهویژه در کلاس ادبیات، یک پروژه جمعی است. همه از نقطهای مشترک آغاز میکنند و درباره متنی واحد، با تفسیرهای متفاوت، گفتوگو میکنند. این تجربه، فراتر از مهارت خواندن، نوعی تمرین شهروندی است: شنیدن، مخالفت کردن، تغییر نظر دادن. چیزی که هیچ آزمون استانداردی نمیتواند آن را اندازه بگیرد.
شاید مسئله اصلی این نباشد که نوجوانان دیگر کتاب نمیخوانند، بلکه این باشد که نظام آموزشی، دیگر چندان به خواندن بهعنوان کنشی زمانبر، پرریسک و انسانی باور ندارد. تا وقتی کتاب باید خودش را با منطق سرعت، سنجشپذیری و بیحاشیه بودن وفق دهد، طبیعی است که ناتمام بماند؛ درست مثل خوانندهای که هرگز فرصت نمیکند تا به آخر داستان برسد.