پرسه‌ در جغرافیای پنهان شهر و ادبیات

آرش آذرپناه در کتاب «روزی که کتاب‌باز شدم» گویی در جست‌وجوی یک جغرافیای پنهان و غایب و نامرئی است؛ چه جغرافیای پنهان و غایب و نامرئی شهر و چه جغرافیای پنهان و غایب و نامرئی ادبیات. او دنبال بخش‌هایی از جغرافیای اهواز است که یا دیگر نیستند و یا بسیار عوض شده‌اند و نیز دنبال بخش‌هایی از جغرافیای ادبی که کمتر به چشم آمده‌اند یا اگر هم مشهورند، زوایایی دارند که نادیده مانده یا کمتر دیده شده‌اند.

به گزارش اکو رسانه ، به نقل از سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – علی شروقی: شاید اگر بخواهیم بخشی از کتاب «روزی که کتاب‌باز شدم» آرش آذرپناه را به‌عنوان سرشت‌نما و استعاره‌ای برای رویکرد کلی و غالب در این کتاب در نظر بگیریم، بهتر باشد سراغ پرسشی برویم که او در بخش مصاحبه‌های این کتاب با بیشتر نویسندگانی که در این بخش با آن‌ها مصاحبه کرده است مطرح می‌کند: «چه داستان‌ها یا نویسندگانی را پیشنهاد می‌دهید که آن‌چنان که باید دیده نشده‌اند و حالا توصیه شما این باشد که باید برگشت و دوباره داستان‌های آن‌ها را خواند؟» این سوال به اشکال مختلف در بیشتر مصاحبه‌های کتاب از مصاحبه‌شوندگان پرسیده می‌شود.

آذرپناه در کتاب «روزی که کتاب‌باز شدم» گویی در جست‌وجوی یک جغرافیای پنهان و غایب و نامرئی است؛ چه جغرافیای پنهان و غایب و نامرئی شهر و چه جغرافیای پنهان و غایب و نامرئی ادبیات. او دنبال بخش‌هایی از جغرافیای اهواز است که یا دیگر نیستند و یا بسیار عوض شده‌اند و نیز دنبال بخش‌هایی از جغرافیای ادبی که کمتر به چشم آمده‌اند یا اگر هم مشهورند، زوایایی دارند که نادیده مانده یا کمتر دیده شده‌اند. برای همین است که وقتی از فیزیک کتاب‌ها هم حرف می‌زند، دلبستگی خود را به شکل ظاهری قدیمی کتاب‌هایی که در شمایلی تازه بازچاپ می‌شوند عیان می‌کند؛ دلبستگی به چاپ قدیم، چاپ اول، نسخه‌های کمیاب و نایاب، حتی از کتاب‌هایی که نسخه‌های جدیدشان یافت می‌شود.

آذرپناه همچنین وقتی در بخش جستارهای کتاب، از ادبیات داستانی معاصر ایران می‌نویسد، حتی وقتی به داستان‌ها یا موضوعاتی می‌پردازد که قبلاً به آن‌ها پرداخته شده، می‌کوشد جنبه‌ها و زوایایی ناخوانده‌مانده و مغفول در آن‌ها را کشف کند و برای موضوعی تکراری هم مصداق‌هایی پیدا کند که کمتر دیده شده‌اند. مثل جستاری که درباره تأثیر نفت بر داستان‌نویسی ایران و دو رویکرد متضاد نویسندگان ایرانی به نفت است یا جستار او درباره میراث گلشیری در داستان کوتاه که در آن، به‌جای ستایش و کلی‌گویی، به واکاوی تأثیر داستان‌های کوتاه گلشیری بر نویسندگان پس از او پرداخته شده و این تأثیر با مصداق و جزئی‌نگری نشان داده شده است یا جستاری که در آن روح خشن داستان‌های شهریار مندنی‌پور از پس ظاهر شاعرانه و گاه رمانتیک این قصه‌ها عیان شده است.

در ناداستان‌های کتاب نیز همان جست‌وجو برای بازیابی امر مغفول‌مانده، فراموش‌شده و پنهان و نامرئی در پس شکل‌های تازه جغرافیای شهری و ادبی را می‌بینیم. در ناداستان‌ها جغرافیا هم معنای تحت‌اللفظی این واژه را به یاد می‌آورد و هم تمثیلی می‌شود برای چیزی که در دل چیزی دیگر یا پشت روکشی که روی آن کشیده‌اند پنهان مانده و فراموش شده است و یادآوری‌اش احضار بخش‌هایی گمشده از حافظه شهری و ادبی است. در وجه شهری ماجرا، بخشی از تقلای نویسنده صرف بازیابی طبیعتی می‌شود که شهرسازی مدرن آن را از بین برده یا به پس پشت‌ها رانده است و در وجه ادبی، تقلایی را می‌بینیم برای یافتن مثلاً تفسیری از یک متن، که پشت تفسیرهای دیگر پنهان است یا بازگویی تفسیری آشنا با تعابیر و مصادیقی تازه و یا جست‌وجوی شکل فیزیکی قدیمی کتابی که پشت شکل فیزیکی جدید آن ناپدید و فراموش شده است؛ مثل نسخه‌ای قدیمی از «شوهر آهوخانم» که دیگر در آن شکل و شمایل در کتابفروشی‌ها پیدایش نمی‌کنی یا نسخه جلدآبی کتاب «سایه‌روشن» و آنچه زین‌سان. این‌گونه است که گاه می‌بینیم وجوه نامرئی شهرها و کتاب‌ها گویی در رویای نویسنده به بقای خود ادامه می‌دهند و گاهی رویکرد رئال در وصف مناظر شهری، رنگی از توصیفات گوتیک به خود می‌گیرد. یادمان باشد که آذرپناه یک‌بار در رمان «سوگنامه‌ی زندگان» مهارت خود را در ارائه تصویری گوتیک از شهر نشان داده است.

«روزی که کتاب‌باز شدم» از سه بخش «ناداستان‌ها»، «گفت‌وگو با نویسنده‌ها» و «جستارها» تشکیل شده است. آنچه این سه بخش را به یکدیگر پیوند می‌دهد یکی ادبیات و مشخصاً ادبیات داستانی و خصوصاً داستان ایرانی است و دیگری جست‌وجوی جغرافیای شهری، طبیعی و ادبی گمشده یا به حاشیه رفته و تلاش برای بازیابی آن و نور تاباندن بر وجوهی از شهر اهواز و ادبیات داستانی ایران که کمتر به چشم می‌آیند، و یا بازخوانی آنچه مرئی و در مرکز دید است، از منظری تازه و متفاوت. از همین رو کتابفروشی‌های قدیمی و بساطی‌ها و نیز طبیعتی که غایب است و شهر آن را بلعیده و به قول نویسنده در یکی از جستارهای کتاب، از عرصه حقیقت به عرصه رویا رانده شده، در این کتاب تشخصی ویژه یافته‌اند.

بخش اول کتاب، یعنی «ناداستان‌ها»، شامل خاطراتی است از روزگار کودکی و نوجوانی و جوانی نویسنده در اهواز و مقایسه اهواز دهه‌های ۶۰ و ۷۰ با اهواز امروز و یادآوری آنچه روزگاری جزوی از جغرافیای این شهر بوده و دیگر نیست و اکنون جزوی از رویای نویسنده است. در متن این رویا – واقعیت، کتاب‌ها حضوری پررنگ دارند. نویسنده تعریف می‌کند که چگونه حین پرسه‌زنی‌هایش در اهواز و مراودات دوستانه ایام نوجوانی، کتاب‌باز شده و چطور اولین داستانش را تحت تأثیر کتاب «سایه‌روشن» هدایت و چاپ قدیم جلدآبی این کتاب نوشته است.

ناداستان‌ها به‌ترتیبی معنادار کنار هم چیده شده‌اند. اولین آن‌ها، با عنوان «لک‌لک‌ها و خواهرم اهواز»، حکایت گم‌شدن در شهر است و رفتن از کنار رودخانه به‌هوای رسیدن به پارک لاله اهواز و سردرآوردن از ساحلی وحشی و نیزارهای کنار رودخانه: «به ذهنم رسید آن روز چه چیزی محاسبات ما را برای رسیدن به پارک لاله از کنار رودخانه بر هم زد. چرا نشد کل مسیر را از کنار رودخانه برویم؟ پل دست‌ساز آدمی یا طبیعت متروک؟ به‌گمانم همه آنچه امروز از کف داده باشیم همین‌ها باشد، جای خالی چیزهایی که بر اثر هجوم آدمی به طبیعت از حقیقت به رؤیا رانده می‌شوند.»

ناداستان دوم، با عنوان «جهان اسرارآمیز جمعه‌ها»، نقل خاطره‌ای مربوط به پانزده‌سالگی راوی است؛ خاطره کشف چهره‌ای غیررسمی از اهواز در یک ظهر جمعه که راوی یواشکی و دور از چشم پدر و مادرش، همراه با دوست همکلاسی‌اش، به خیابان نادری و سی‌متری در اهواز رفته و چهره متفاوتی از آن خیابان را دیده است: «بساطی‌های پوتین و لباس‌سربازی‌فروش، آچار و انبردست‌فروشان و لابه‌لای‌شان خرمهره‌چی‌ها و نوارکاست‌فروش‌ها شهر را تسخیر کرده بودند.»

در همین یادداشت از یک فیلم اکشن ایرانی سخن می‌رود که بخشی از حافظه جمعی کسانی‌ست که نوجوانی‌شان در دهه ۷۰ خورشیدی گذشته است: فیلم «افعی» با بازی جمشید هاشم‌پور.

ناداستان سوم‌، با عنوان «یک پل و سه دختر»، پرسه در گوشه‌ای دیگر از اهواز جوانی و نوجوانی راوی است و نقل ساندویچی‌ای که پاتوق آدم‌هایی از طبقات مختلف بوده و نقل پارک سه‌دختر و مجسمه‌هایی که دیگر نیستند و نامشان مانده و خودشان به بخشی از جغرافیای پنهان شهر بدل شده‌اند.

در ناداستان چهارم، با عنوان «جنگل شهر»، بازهم صحبت از جغرافیایی از اهواز است که امروزه دیگر نیست و در ناداستان پنجم، با عنوان «مهمان‌های آمریکایی ما»، صحبت از خانه‌های شرکت نفت است و اشیا و لوازم این خانه‌ها بعد از اینکه ساکنان قدیمی‌شان آن‌ها را ترک کرده‌اند.

ناداستان ششم، با عنوان «سرنوشت دیگران و سایه رقصان درخت انار»، از سالی می‌گوید که مسابقه ریاضی دانشجویی در اهواز برگزار می‌شده؛ مسابقه‌ای که پدر راوی دبیر اجرایی آن بوده و مریم میرزاخانی یکی از شرکت‌کنندگان آن. این خاطره وجهی تراژیک هم دارد و وجه تراژیک آن راوی را به تأمل در جهان و کار جهان وامی‌دارد.

ناداستان هفتم، با عنوان «دلارهای شوهر آهوخانم در سرزمین طلای سیاه»، خاطره‌ای از کتاب‌بازی راوی است و مواجهه‌اش با نسخه‌هایی قدیمی از «سایه‌روشن» هدایت و «شوهر آهوخانم» علی‌محمد افغانی و کتابفروشی‌ها و بساطی‌های کتاب در اهواز دوران نوجوانی راوی.

ناداستان هشتم، با عنوان «اهواز، جشن بیکران»، خاطرات راوی از عیدهای دوران نوجوانی و شب‌های غم‌انگیز سیزدهم فروردین و شروع دوباره مدرسه بعد از سیزده روز تعطیلی است.

ناداستان نهم، با عنوان «سه تفنگدار و یک سرباز»، حکایت فرار از کلاس تابستانی زبان است و مواجهه راوی و دوستان گریزپایش با جسد یک سرباز روی آب و سپس همصحبتی راوی با سربازی که دارد عکس جمشید هاشم‌پور را از مجله، روی کاغذی که می‌خواهد در آن نامه بنویسد، کپی می‌کند.

ناداستان دهم، با عنوان «روزی که کتاب‌باز شدم»، چنانکه از عنوانش پیداست، شرح آغاز کتاب‌بازی راوی است.

در ناداستان یازدهم و پایانی کتاب، با عنوان «خاطرات نوشتن»، راوی را دیگر نه در هیئت نوجوانی که تازه سر از عوالم کتاب و نوشتن درآورده، که در هیئت نویسنده‌ای می‌بینیم در حال تأمل در کار نوشتن و درگیر با پرسش‌های رایج در این باب، از جمله اینکه نوشتن به چه درد می‌خورد و نویسنده چگونه می‌نویسد و….

این‌گونه ناداستان‌های کتاب «روزی که کتاب‌باز شدم» طی یک سیر نسبتاً منطقی از کودکی و نوجوانی راوی و کشف شهر آغاز می‌شوند و کم‌کم به کتاب‌خوان و کتاب‌باز شدن و در نهایت، نویسنده‌شدن راوی می‌رسند و سپس وارد بخش دوم کتاب می‌شویم؛ جایی که نویسنده پرسش‌هایی مربوط به ادبیات و نوشتن، موضوع ناداستان پایانی کتاب، را با برخی نویسندگان معاصر در میان می‌گذارد.

بخش دوم کتاب «روزی که کتاب‌باز شدم» شامل مصاحبه‌های آرش آذرپناه با هشت نویسنده معاصر ایران از نسل‌های مختلف است. یک ویژگی مشترک در بیشتر این نویسندگان، توجه ویژه به فرم و زبان در داستان است و پرسش‌ها هم عمدتاً حول همین موضوعات می‌گردند. نویسندگانی که مصاحبه با آن‌ها در کتاب «روزی که کتاب‌باز شدم» آمده است، عبارتند از: ابوتراب خسروی، عباس عبدی، منیرالدین بیروتی، امیرحسن چهلتن، قاضی ربیحاوی، شهریار مندنی‌پور، کورش اسدی و ابراهیم گلستان.

بخش سوم کتاب هم باز به داستان ایرانی مربوط است و شامل جستارهای نویسنده درباره ادبیات داستانی ایران و چند نویسنده معاصر است. این جستارها عبارتند از: «خون سیاه در داستان ایران»، «میراث داستانی گلشیری در سازه‌ها و شگردهای روایی داستان کوتاه»، «نگاهی به جهان داستانیِ داستان‌های کوتاه شهریار مندنی‌پور»، «اهمیت احمد محمود در داستان ایران»، «ماهیت رمان شهری در ایران با نگاهی به سیر تحول رمان فارسی»، «نگاهی به جهان داستانی غزاله علیزاده» و «بامداد خمار و تبارشناسی رمان عامه‌پسند فارسی».

در این جستارها نیز چنانکه پیش‌تر به بعضی از آن‌ها اشاره شد، نویسنده بیشتر در جست‌وجوی عناصری مغفول و پنهان در داستان ایرانی و آثار نویسندگان مطرح است. این جستارها، در ادامه رویکرد نویسنده در بخش‌های دیگر کتاب، کندوکاو در وجوه پنهان و نامرئی از پس امور واضح و آشکارند.

کتاب «روزی که کتاب‌باز شدم» را نشر ثالث منتشر کرده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جستجو