به گزارش اکو رسانه ، به نقل از خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) اخیراً رمان کوتاه «رویاها و سنگها» نوشته مگدلنا تولی – نویسنده لهستانی – با ترجمه نیلوفر خسروی بلالمی در انتشارات حکمت کلمه منتشر شده است. این کتاب یک اثر فلسفی شاعرانه است که بهجای تمرکز بر شخصیتها، به عناصر بیجان شهر میپردازد. در این رمان، که حالوهوایی پستمدرن دارد، شهر به عنوان موجودی زنده و در حال تغییر توصیف میشود که ساخته شده از سنگها و رویاهای ساکنانش است و سنگها نماد عناصر مادی و ملموس شهر هستند که گواه تحولات تاریخی و فرهنگیاند. «رویاها و سنگها» همچنین رمانی با وجوه اجتماعی – سیاسی است. اینها همه نهفقط در سطح محتوا که در فرم و سبک و ساختار رمان نیز متجلیاند.
به بهانه انتشار این کتاب گفتوگویی با نیلوفر خسروی بلالمی – مترجم آن – داشتهایم که در ادامه میخوانید:
با توجه به اینکه مگدلنا تولی برای مخاطب فارسیزبان چندان شناخته شده نیست لطفاً ابتدا قدری راجع به این نویسنده و سبک او و جایگاهش در ادبیات لهستان و ادبیات جهان توضیح دهید.
مگدلنا تولی یکی از شاخصترین نویسندگان معاصر لهستان است که برای نوشتار نوگرایانه، شاعرانه و سختخوان شهرت دارد. اگرچه او در محافل دانشگاهی و نقد ادبی در لهستان مورد توجه است و در خارج از لهستان هم خوانندگان جدی کارهای او را دنبال میکنند اما نویسندهای عامهپسند به حساب نمیآید.
آشنایی خود شما با مگدلنا تولی و آثارش، از جمله همین رمان، چگونه شکل گرفت و چه ویژگیای در رویاها و سنگها شما را به ترجمه این داستان ترغیب کرد؟
من همیشه به خواندن و ترجمه کردن کارهای نویسندگاه زن علاقۀ ویژهای داشتهام چراکه موضوع مطالعهای که برای دکتری انتخاب کردم نوشتار زنانه از دید هلن سیکسو بود و آقای ناصری – مدیر نشر حکمت کلمه – هم که با این علاقه آشنا بود پیشنهاد ترجمۀ کارهای تولی را به من دادند و من هم پذیرفتم.
«رویاها و سنگها» بین آثار تولی چه جایگاهی دارد؟ با توجه به حالوهوای پستمدرن داستان، این اثر را در چه دستهای از ادبیات پستمدرن میتوان قرار داد؟
تولی صدای خود را در این رمان پیدا کرد و سبک ویژۀ خودش را در روایت و داستانسرایی نشان داد. از آنجایی که تولی در این کار، رماننویسی به شیوۀ سنتی را کنار میگذارد و روایتی کاملاً انتزاعی با تمرکز بر شیوه روایت بهجای شخصیتپردازی و داستانسرایی ارائه میکند میتوان رویاها و سنگها را مانیفستی زیباییشناسانه خواند. بنابراین به نظر من این رمان را میتوان به عنوان «متافیکشن هستیشناسانه» دستهبندی کرد که شاعرانه و فرانوگرایانه است و همزمان استعارههای تاریخی و روایتی تمثیلی دارد.
ممکن است راجع به نثر و زبان این داستان هم توضیح دهید؟ آیا چالش خاصی حین ترجمه آن داشتید؟
زبان در این رمان نه ابزاری برای داستانسرایی بلکه موضوع اصلی رمان است؛ بنابراین بدون فهم زبان امکان فهم اثر وجود ندارد و همین موضوع کار ترجمه را دشوار میکند. جملههای تولی کوتاه، فشرده، سرد و بیطرفانه هستند و هیچ توضیح اضافهای برای مفاهیم فلسفی داده نشده است؛ بنابراین مترجم همیشه روی خط باریکی میان کوتاهی بیش از اندازۀ جملهها که فهم را دشوار میکند و توضیح اضافه که متن ترجمه را از متن اصلی رمان دور میکند گام برمیدارد. وجود استعارههای معماری و مادی مربوط به شهر و ساختن و نظم و فروپاشی هم چالش بزرگی بود که باید در کنار ریتم درست سکوتها و مکثها در میان جملههای خبری با لحن سرد به آن توجه میکردم.
یک جور رابطه بین انسان، طبیعت و شهر را در این داستان میبینیم؛ نوعی برابردانستن و نزدیکی عمیق طبیعت و انسان. مثلاً جایی از داستان آمده است: «تپههای خاکی هرچقدر از ایمان آدمها را در خود جذب میکردند…» این پیوند عمیق انسان و طبیعت، آیا در آثار دیگر تولی هم تجلی دارد؟
رابطه سهگانه انسان – طبیعت – شهر از هستههای فلسفه هستیشناسانه رمان «رویاها و سنگها» است که در کارهای دیگر تولی هم پیدا میشوند، اما با لحن و میزان انتزاع متفاوت. در این رمان که دیدگاهی ضدانسانمحور دارد، طبیعت پسزمینه نیست و شهر هم صرفاً ساخته دست انسان نیست، بلکه این سه در یک چرخه جذب، مصرف و تهیسازی قرار دارند. بنابراین در جمله مهمی که به آن اشاره کردید انسان باورها را میسازد، طبیعت آنها را جذب میکند و شهر میکوشد آن را به نظم، سنگ و ساختار تبدیل کند. در این دیدگاه شهر دیگر ادامۀ طبیعت نیست بلکه انکار و مهار آن است. شهر در رمان رویاها و سنگها در واقع با سنگها و حذف رویاها ساخته میشود اما نقطۀ مقابل این شهر خاک، تپه، فرسایش و جذب تدریجی در طبیعت است. شهر میخواهد طبیعت را بیاثر کند اما طبیعت ایمان، خاطره و حتی ساختارهای شهر را دوباره میبلعد.
در این شهر تنها نامها و جملات میمانند و همه چیز هر صبح از نو تکرار میشود. نویسنده با این برداشت چه پیامی را القا میکند؟
شاید پراهمیتترین پیام در موضوعی که به آن اشاره کردید ارتباط مستقیم با ساختار روایت دارد. تولی با این کار نشان میدهد که تنها چیزی که از ماده، تجربه و زیست واقعی باقی میماند ردّ زبانی آنهاست. بنابراین جهان واقعیتی پایدار نیست، مفهومی است که در زبان ثبت میشود. همزمان این تکرار پوچ را میتوان به عنوان نقدی بر تاریخ خطی و پیشرفت در نظر گرفت؛ چرخهای پوچ که بدون یادگیری واقعی هر روز بازسازی میشود و از بین میرود و در نتیجه آن حافظۀ انسانی جای خود را به روایتهای آماده میدهد و تاریخ تبدیل به گزارش میشود. در نتیجه تمدن انسانی که میکوشد معنا را تثبیت کند سرگرم بازتولید بیوقفه پوچی است.
نویسنده نگاه عجیبی به درد دارد و میگوید درد به کسانی که تجربهاش میکنند تعلق ندارد بلکه آنها دارایی درد هستند. منظورش از این جمله چیست؟
تولی در این جمله درد را به نیرویی تاریخی، جمعی و مستقل تبدیل میکند که انسانها تنها حاملان موقت آن هستند. در واقع درد مالک انسان است و از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود، اما چون دیگر شخصی نیست پس روایتشدنی هم نیست. درد از انسان عبور میکند و او را شکل میدهد و انسان عاملیتی در این فرایند ندارد.
شهرها در این داستان به ستارگان تشبیه شدهاند، با این تفاوت که نام شهرها جلوی فروپاشی آنها را میگیرد. اهمیت دادن به نامها آیا این پیام را دارد که تنها عنصر ماندنی و اصیل نام و یاد است؟ از طرفی در پایان داستان به افول نامها اشاره شده و همین افول، دلیل زیبایی دانسته شده است.
با رجوع به پستمدرنیسم و ضدبنیادگرایی میتوان پیام تولی را دریافت. در منطق پستمدرن هیچ دالی پایدار نیست و هیچ نامی معنا را برای همیشه نگه نمیدارد و زوال نامها نه فاجعه که بخشی از حقیقت جهان است. بنابراین میتوانیم اینطور جمعبندی کنیم که اگرچه نامها حافظه را نگه میدارند اما آن را نجات نمیدهند. نامها فروپاشی را به تأخیر میاندازند اما خود فرو میریزند و زیبایی در همین پذیرش زوال است نه در جاودانگی. زیبایی نامها در موقت بودن است و آنها هنگام افول حقیقت خود را آشکار میکنند.
شهر رویاها در محل تلاقی سه عنصر یعنی گل خاطرات، شن رویاها و آبهای فراموشی ساخته شده و ناهماهنگیها با هم هماهنگ شدهاند. نویسنده چه برداشتی نسبت به مرگ و زندگی در این میان دارد؟
در دیدگاهی که تولی در این رمان دارد نه زندگی در تقابل با مرگ است و نه مرگ پایان راه، بلکه این دو مفهوم در چرخهای همزمان و همزیست درک میشوند و شهر نه بر پایۀ تعادل، نظم و پایداری که در همزیستی عناصر ناسازگار بنا شده است. در واقع شهر هم مانند مرگ و زندگی حاصل تنشی دائمی است. در این دیدگاه مرگ شرطِ امکان زندگی است و نه یک پایان مطلق یا فاجعه؛ بنابراین شهر زنده، شهری است که مرگ را در خود پذیرفته است.
آرامش سنگی دیوارها استعاره از چه چیزی است؟
آرامش سنگی دیوارها درواقع نقطۀ تضاد آنها با طبیعت است. این آرامش نتیجۀ خاموشیِ زندگی است؛ خشونتی پنهان که نتیجۀ از بین رفتن تنشهاست. دیوار اختلافها را در خود دفن کرده و درواقع این آرامش حاصل سرکوب است نه آشتی.
به نظر شما در بین این همه ابهام و پرسش، پرسش اصلی نویسنده چیست و میخواهد مخاطب را متوجه چه حقیقتی کند؟
گمان میکنم تولی این پرسش را مطرح میکند که چطور باید معنا، هویت و زندگی را شناخت، در حالی که این سه عنصر همواره در حال فروپاشی و گذر هستند. در رویاها و سنگها هم مثل زندگی واقعی همهچیز در تعامل با مرگ و ناپایداری تعریف میشود، پس تنها راه انسان همزیستی با فناپذیریست. بهجز این معنای فلسفی، رویاها و سنگها را میتوان در خوانشی کاملاً سیاسی نقد کرد. زبان پیچیده و ماندگار این رمان پیچیدگیهای سیاسی و اجتماعی را بهخوبی نشان میدهد و پایانبندی کتاب را میتوان استعارهای در نظر گرفت برای پایان چالشهای سیاسی و جناحی در هرکجای دنیا.